تبليغاتX
می خوام به دست نیافتنی ها دست پیدا کنم

می خوام به دست نیافتنی ها دست پیدا کنم

.....!!!!!؟؟؟؟

 

خدایا به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است،

 حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم...

                                                                                  دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در چهارشنبه 8 دی1389ساعت22:32توسط آرزو | |


وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم.
جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد.
بچه ها همگی با ادب بودند.
دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.
مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟
پدر جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟!
متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند.
معلوم بود که مرد پول کافی نداشت.
حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت.
بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.

مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد...
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم...  

+نوشته شده در شنبه 2 مرداد1389ساعت1:18توسط آرزو | |

+نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت13:55توسط آرزو | |

 

اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »


رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر كردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»


مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود ، شنید.
صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست ؟...

اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا كنم. اگر تنها راهی كه من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»


راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد.»


مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمین سفر كردم و عمر خودم را وقف كاری كه از من خواسته بودید كردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»


راهبان پاسخ دادند :« تبریك می گوییم . پاسخ های تو كاملا صحیح است . اكنون تو یك راهب هستی . ما اكنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها كلید را به او دادند و او در را باز كرد.

 
پشت در چوبی یك در سنگی بود . مرد درخواست كرد تا كلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها كلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست كلید كرد .


پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت كبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.


در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این كلید آخرین در است » . مرد كه از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز كرد. دستگیره را چرخاند و در را باز كرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی كه او دید واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .
لطفا به من فحش ندید؛ خودمم دارم دنبال اون كسی كه اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.

+نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت23:27توسط آرزو | |

ظهر يک روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را

باز کرد و نامه ي داخل آن را خواند:

« اميلي عزيز،

عصر امروز به خانه تو مي آيم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا»

اميلي همان طور که با دست هاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا مي خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمي نبود. در همين فکرها بود که ناگهان کابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: « من، که چيزي براي پذيرايي ندارم! » پس نگاهي به کيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يک قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد که از سرما مي لرزيدند. مرد فقير به اميلي گفت: « خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امکان دارد به ما کمکي کنيد؟ »

اميلي جواب داد:آ« متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام. »

مرد گفت:آ« بسيار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روي شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دويد: آ« آقا، خانم، خواهش مي کنم صبر کنيد. » وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روي شانه هاي زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برايش دعا کرد. وقتي اميلي به خانه رسيد، يک لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همان طور که در را باز مي کرد، پاکت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز کرد:

آ« اميلي عزيز،

از پذيرايي خوب و کت زيبايت متشکرم،

با عشق، خدا

+نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت22:34توسط آرزو | |

 

جان 6 سال بیشتر نداشت که یکی از دوستانش فوت شد. و قتی خبر فوتش را شنید ، گریه کنان به خانه آمد...

پدر در جواب گریه هایش گفت: عزیزم می دانم چه احساسی داری ، اما به خاطر این است که تو هنوز یک کرم ابریشمی...!!!

این حرف من کمی او را تغییر داد. پس به او توضیح دادم ، هنگامی مه کرم ابریشم خودش را در پیله زندانی می کند ، به نظر می رسد که در حال مردن است. اما واقعا په اتفاقی می افتد...؟

پسرک جواب داد: تبدیل به پروانه می شود.

پدر جواب داد: درسته. آن کار شروع یک زندگی جدید است. تو دوستت را نمی بینی... زیرا او در آسمانها به پرواز آمده است... بسیار زیباتر و با شکوهتر از قبل...

 

گاهی ما فقط به خدا توکل کنیم زیرا اوست که می داند زمان پروانه شدن ما چه موقع است...

+نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت10:49توسط آرزو | |

 

استعارات می توانند امید را زنده نگه کنند. هنگامی که کارها مآیوسانه به نظر می رسند ، اغلب افراد فکر می کنند که همیشه به همین منوال خواهد بود. به جای این بهتر است که از استعاره ای استفاده کنید که به آنها اطمینان دارید، مانند زندگی فصول خود را دارد و من اکنون در زمستان به سر می برم.

به یاد داشته باشید که عده ای از مردم در زمستان از سرما منجمد می شوند اما عده ای دیگر در زمستان اسکی بازی می کنند.

                     بعداز زمستان چه فصلی خواهد بود؟؟؟ بهار

درست همانگونه که روز بعد از شب به وجود می آید، خورشید بیرون می آید و شما می توانید دانه های جدیدتان را بکارید، سپس تابستان فرا می رسد و سرانجام پاییز می آید ، همان زمانی که شما باید پاداش هایتان را درو کنید.

 

گاهی اوقات کارها همانگونه که برنامه ریزی شده اند، پیش نمی روند ، اما اگر به چرخش فصول اعتماد دارید ، باید بدانید که در طولانی مدت محصولی را که کاشته اید برداشت خواهید کرد.

                                                                       آنتونی رابینز

+نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت10:30توسط آرزو | |

 

سلام...

تا حالا شده نامه ای با این عنوان دریافت کرده باشید؟             

                                                 آخرین سلام و اولین خداحافظی

تا حالا شده کسی رو که فکر می کردین می تونه یه دوست خوب براتون باشه 1 دفعه از دست بدید؟

تا حالا شده خودتون باعث بشدید که دوستیتون با دوستانتون خدشه دار بشه؟

تا حالا شده دوستانتون یک قولی بهتون بدن و بهش عمل نکن؟

تا حالا شده بهترین هدیه زندگیتون به دستتون نرسه؟

تا حالا شده دوستانتون را ناخواسته ناراحت کنید ، طوریکه نامه ای با عنوان: آخرین سلام و اولین خداحافظی

دریافت کنید...

به نظر شما وقتی آدم یه نامه از یکی از بهترین دوستاش با این عنوان دریافت کنه ، چه حسی بهش دست میده؟

من که وقتی عنوان نامه رو دیدم، خیس عرق شدم و قلبم شروع کرد به تپیدن... قلبم داشت از جاش در می اومد...

وقتی نامه رو باز کردم و شروع کردم به خوندن...چشام پر اشک بود و خوب نمی دید... من قلب دوستمو شکسته بودم... دوستی که برام خیلی عزیز بود... دوستی که وقتی باهام بود، واقعا باهام بود... با قلبش و با تمام وجودش باهام بود...

نامه رو 1 بار خوندم و بستمش... پشت سرش اشک...

شنیدین می گن: خود کرده را تدبیر نیست...یا خودم کردم که لعنت بر خودم باد...

من کاری کرده بودم که نباید می کردم... فکر کردم با معذرت خواهی درست می شه... اما فایده نداشت...این دوست عزیزم از من حرفهایی شنیده بود که نباید می شنید...حرفهایی که اصلا نمی دونم از کجا اومد... با شوخی شروع شد و به اینجا ختم شد...

من همون 1 بار اون نامه رو خونده بودم وبستمش... امشب که خواستم بخوابم،خوابم نبرد، دوباره اومدم  نامه رو بخونمش... من دفعه قبل ، 1 جمله ای از نامه رو ندیده بودم... " اون سورپرایز خودم بودم" ... اگه بدونین دوباره چه حالی شدم...

  دیگه نمی دونم چیکار باید بکنم...

نمی دونم...نمی دونم...؟؟؟؟؟؟؟

شاید زمان همه چیو درست کنه... و شاید نه، وشاید همه چی دست به فراموشی سپرده شه...

اما من تا عمر دارم منتظر هدیه ای که قرار بود به دستم برسه ، می مونم...

اون هدیه از طرف کسی بهم هدیه شده  که عزیز بودنش ، برای من ابدیه...

خدایا شکرت... به خاطر اینکه دوستانی دارم که همیشه با منند و دوستم دارند... دوستانی که باید قدر داشتنشون رو دونست و هزاران بار به خاطر وجودشون تو رو شکر کرد...

ما به واسطه ی همین دوستانمونه که به عرش یا به فرش می رسیم...

خدای مهربونم من قلب یکی از همین دوستامو شکوندم... قسم می خورم نا خواسته بود... خودمم قبول دارم که من مقصر بودم...شاید داشتم از طرفت امتحان می شدم اما این تجربه و امتحان برای من خیلی گرون تموم شد...خدایا من نمی خوام دوستامو از دست بدم... دوستانی که می دونم در رسیدن به اهدافم میتونن ، خیلی موثر باشند... خدای مهربون کمکم کن تا قدرشون رو بیش از پیش  بدونم...

و در آخر:

 

به یاد داشته باشید که همواره منتظر اتفاقات خوب باشید... چرا که شما یکتایید و برای خود کسی هستید...

آورنده روشنی و خوبی باشید و نعمات و عشق خود را با دیگران تقسیم کنید و از خداوند بخواهید که شما را بیامرزد...

به یاد داشته باشید بعضی از ساده ترین کارها، بزرگترین تفاوت ها را ایجاد می کند که این برای من به قیمت خدشه دار شدن یک دوستی واقعی بود...

نتایچ آنچه که در زندگیمان تجربه کرده ایم ، گردآوری تصمیمات کوچکی است که در طول حیاتمان گرفته ایم...

بیایید تا در اتخاذ این تصمیمات آگاهانه تر عمل کنیم...

 

"می خوام شاخه گل رز هلندی ای رو که من بوئیدم و لمسش کردم به وسیله دوست عزیزم هم بوئیده و لمس بشه"

 

+نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت2:4توسط آرزو | |

 

آدمی از بدو خلقت خود در دو راهی زندگی به سر برده است. گاه مشتاقانه مسیر اول را انتخاب کرده و تا میانه را رفته است و گاه نا امیدانه از میانه راه به امید راه دوم برگشته است. و شاید گاه انقدر به مسیرها تا ماورا چشم دوخته که فرصت انتخاب را از دست داده است.

شاید زندگی ، این میدان نبرد ، این صحنه ی یکتای روزگار ، به ما این فرصت را بدهد تا در سیاهچال مشکلاتی که در آنیم در جستجوی کورسوی امیدی باشیم که راه درست را برگزینیم.

پس به پاس سپاس از آورنده ی این امید ، استوار در میدان بمانیم و به خاطر آن مبارزه کنیم...

                                                                                                          آنتونی رابینز

+نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت19:34توسط آرزو | |

سلام...

 

می خوام بنویسم ، می خوام در مورد آینده ی نامعلومم بنویسم...

 آیندمو روشن می بینم ، روشن مثل  نور .... می خوام آیندمو با دستای خودم بسازم...چون برام خیلی مهمه... من خوشبختم ، چون بهترین خونواده و بهترین دوستان رو دارم...

من خوشبخت خواهم موند ، چون  به این خوشبختی نیاز دارم ، نه برای خودم ... فقط و فقط برای خوشحا لی و رضایت پدر و مادرم...

از خدا می خوام کمکم کنه... ازش خواهش می کنم... می خوام بزرگترین آرزوم برآورده شه...

الان که کم کم درسم داره تموم می شه ، خوشحا لیشونو حس می کنم ، شادی رو از صحبتاشون متوجه می شم ، شادی رو تو چهرشون می بینم... دوست دارم  بتونم زحماتشون رو جبران کنم... هر چند میدونم نمیشه همه ی زحماتشونو جبران کرد... اما دوست دارم تمام سعیمو بکنم ...

امروز داشتم با مسئول آموزش شرکت صحبت می کردم... داشت می گفت : داری خوب کار میکنی ، اگه همینجوری پیش بری ، می تونی همینجا مشغول به کار شی.... همون لحظه اشک تو چشام جمع شد. یه دفعه یاد مامان بابام افتادم...  به ایشون گفتم همه ی این کارا رو می کنم تا بتونم خونوادم رو خوشحال کنم ، همین... ایشون گفتن: اگه با  این هدف بری جلو ، حتما موفق می شی... همونجا اسم خدا رو صدا زدم و ازش کمک خواستم... ازش خواستم من رو شرمنده ی پدر و مادرم نکنه...

 

 خدا ی من بهترین خدای دنیاست....چون هم من خیلی دوسش دارم و هم اون منو...  می دونم از خواسته های دلم خبر داره... ازش می خوام به من فرصت بده تا بتونم محبتاشونو جبران کنم...

 

                      با آرزوی سلامتی وآخر بخیری همه ی پدر مادرا...

+نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت23:42توسط آرزو | |

 

 

به هر کس که می نگرم در شکایت است ، در حیرتم که دنیا به کام کیست؟

+نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت7:8توسط آرزو | |

 

سلام...

 

روزهای سختی رو تو این مدتی که نبودم گذروندم ... از یه طرف امتحانا ، از طرف دیگه فشارهای روحی به خاطر قضایایی که همه خیلی خوب می دونن چی می گم...

الانم بعد از کابوس امتحانا باید ۱ سری مقاله ترجمه کنم.... این مقاله ها کاملا تخصصی و مشکل هستند...

امروز داشتم به یکی از دوستام می گفتم که من نخوام مهندس شم کیو باید ببینم...؟؟؟؟؟

اما زودی حرفمو پس گرفتم ، چون من با درس خوندنم به اهداف زندگیم می رسم...

امسال تعطیلات تابستونی ندارم... به خاطر پروژه و کار آموزیم...

حتی ۱ روز هم بعد از اتمام امتحانا استراحت نداشتم... اما ناراحت نیستم... چون میدونم در انتهای این روزهای سخت ، روز ها ی سبز و روشنی در راهه...

این روزا رنگ سبز برای افراد مختلف جامعه ما نمادهای  مختلفی پیدا کرده...برای بعضی ها نماد اغتشاش و برای بعضی ها نماد سکوت...

اما من دوست دارم این رنگ برام نماد زندگی باشه... من دوست دارم زنده باشم و زندگی کنم و در راه  کسانی را که در این مدت ناجوانمردانه ، جونشونو از دست دادن ادامه بدم...

دوست دارم همه بدونن که ما خودمونو شکست خورده نمیدونیم... ما پیروز میدان بودیم . و این رو با حضور سبزمون نشون دادیم....

                    ما پیروز شدیم و تونستیم به جهانیان این رو ثابت کنیم...

 

+نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت0:19توسط آرزو | |

 

 - نامت چه بود؟

- آدم...

- فرزند که...؟

- من را نه مادری، نه پدر. بنویس اول یتیم عالم خلقت...

- نام محل تولد؟

-- بهشت خاک...

- اینک محل سکونت؟

- زمین خاک...

- قدت؟

- روزی چنان بلند که همسایه ی خدا ، اینک به سایه ی بختم به روی خاک...

- اعضای خانواده؟

- حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک...

- روز تولدت؟

- در روز جمعه ای ، به گمانم که روز عشق...

- رنگت؟

- اینک فقط سیاه، به شرم چنان گناه...

- وزنت؟

- نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست... نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین...

- جنست؟

- نیمی مرا ز خاک ، نیمی دگر خدا...

- شغلت؟

- در کار کشت امید م به روی خاک...

- شاکی تو؟

- فقط خدا...

- نام وکیل؟

- آن هم فقط خدا...

- جرمت؟

- یک سیب از درخت وسوسه...

- تنها همین؟

- همین...

- حکمت؟

- تبعید در زمین...

- همدست در گناه ؟

- حوا ی آشنا...

- ترسیده ای؟

-  کمی...

- ز چه؟

- که شوم من اسیر خاک...

- آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟

- بلی...

- گاهی فقط خدا...

- داری گلایه ای؟

- دیگر گلایه نه... ولی...

- ولی چه؟

- حکمی چنین آن هم به یک گناه...؟

- دلتنگ گشته ای؟

- زیاد...

- برای که؟

- تنها فقط خدا...

- آورده ای سند؟

- بله...

- چه؟

- دوقطره اشک...

- داری تو ضامنی ؟

- بلی...

- چه کسی؟

- تنها فقط خدا...

- آخرین دفاع؟

- می خوانمش چنان که اجابت کند دعا...

+نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت14:19توسط آرزو | |

 

 

گویند به نور نگاه کن تا سایه ها پشت سرت مانند....

و امروز به ما ثابت شد که نوری برای نگاه کردن وجود ندارد...

راستی تکلیف سایه ها چیست؟

+نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت15:12توسط آرزو | |